روایتی از آدینه بازار تهران در خانه نو

به گزارش وبلاگ هیچکس، تهران (پانا) - میان قاب های رنگی، صورت خندان دختر جوان که نور مایل بعدازظهر آخر آبان بر آن تابیده، درخششی خاص دارد. اصلاً همه چیز زیر نور زرد ملایم پاییز زیباست. حالا تصورش را بکنید آن همه رنگ و نقش، زیر همین نور جادویی چطور آدم را مسحور می نماید.

روایتی از آدینه بازار تهران در خانه نو

به گزارش ایران، آدینه بازار را خیلی ها هنوز با همان نام آدینه بازار پروانه می شناسند. نام پروانه از پاساژ پروانه گرفته شده که سال ها آدینه بازار تهران در پارکینگ طبقاتی اش برپا می شد. کرونا آمد و بساط آدینه بازاری ها را جمع کرد و داشت خاطره آن روزهای شلوغ و آن رنگ ها و نقش ها و شور و حال آدم ها از یاد می رفت که دوباره وعده گاه آدینه های مردم برقرار شد؛ مردمی که آنها را هنردوستان می نامند چون حال و هوای بازار جوری است که اگر به اصطلاح اهل دل نباشی، شاید آنقدرها هم برایت جاذبه نداشته باشد. حالا پروانه ها در تپه های عباس آباد به پرواز درآمده اند، در باغ هنر.

دختر جوان قاب های کوچک را کنار هم می چیند تا مشتری راحت تر بتواند از میانشان انتخاب کند. یک تکه فرش قاب شده، برای خودش چه داستان ها دارد. چه آدم ها بر آن نشسته اند و چه گفت و گوها نموده اند. چای نوشیده اند و وقتی قندان روی فرش برگشته، کل کشیده اند که عروسی در راه است. روی همین فرش ها عروس و داماد شده اند و بچه هایشان راه افتاده اند و تاتی تاتی نموده اند. زمین خورده اند و از جا بلند شده اند. هر تکه از فرش های کهنه حالا توی یک قاب کوچک نشسته اند. یکی مال همدان است و یکی شیراز. آن یکی فرش نهاوند است و دیگری بافت کاشان. این یعنی شما می توانید یک تکه از آن خاطره دیرینه را قاب شده به خانه بیاورید و در تداومش شریک شوید.

مشتری آخر سر به سختی انتخاب می نماید چون به نظرش قاب ها آنقدر قشنگ هستند که انتخاب سخت است. دختر جوان فروشنده وسواس خاصی روی درست نصب کردن قاب ها در خانه مشتری دارد: این را باید حتماً لوزی نصب کنید تا گلش بالا بیفتد. این یکی کناره است و پایین و بالایش فرقی نمی نماید اما این را نمی توانید لوزی روی دیوار بزنید. همان مربعی باید باشد. بهتر است سه تایی یا چهارتایی کنار هم نصب شوند اما دوتایی هم بد نیست. ترکیبشان با هم جور دربیاید قشنگ می شود.

قاب ها کار خودش است و جوری نگاهشان می نماید که انگار بچه هایش هستند. روی فرش ها دست می کشد: این ریزبافت و 75 هزار تومان است. آن یکی درشت بافت ها 50 هزار تومان. آدم فکر می نماید با 150 هزار تومان می شود سه تکه کوچک فرش از سه نقطه به خانه برد؛ یک گوشه از هرکدام.

از ساعت 4 صبح اینجاییم و داریم کارها را ردیف می کنیم. هر هفته کارمان همین است. الان کمی سرد شده و به این ساعت که می رسد سرما حسابی توی جانمان رفته است.

دختر این را می گوید و مشغول شرح به مشتری دیگری می شود که دنبال قاب زمینه لاکی ترکمنی می شود. یک دانه پیدا می نماید که کنارش اثر سوختگی کوچکی قابل رؤیت است. انگار که زنی عجولانه قابلمه داغ را روی فرش گذاشته باشد. بوی غذای گرم در سرم می پیچد.

ما را سر قله قاف آورده اند. این را مردی می گوید که زیورآلات می فروشد. دستبندهای رنگی در فضای باز تلألؤ بیشتری دارند و دارم فکر می کنم قبلاً رنگ ها اینقدر جلا نداشتند چون در فضای نسبتاً تاریک و مسقف پارکینگ خیلی نمی شد محو درخشش رنگ ها شد. اینجا اما فضا باز است و می توان از کرونا ترس چندانی نداشت. البته شلوغی فضا به هرحال ایجاب می نماید که ماسک بزنید و تقریباً تمام بازدیدنمایندگان هم ماسک دارند.

مرد که از قدیمی های آدینه بازار است، دلش پیش همان جای قبلی است. جمهوری کجا و اینجا کجا! آنجا عشق بود. چهارراه مخبرالدوله، سه راه جمهوری، پلاسکو...

نام پلاسکو را که می آورد ساکت می شود. دلش می گیرد انگار و یاد آن روزها می افتد و یاد آن رفتگان. یکهو انگار که بداند ذهنش را خوانده ام آغاز می نماید به گفتن: روزی که پلاسکو ریخت من آنجا بودم، سمت کوچه برلن. مردم هاج و واج بودند. برخی می دویدند سمت ساختمان. یکی می گفت جایی نروید. مبهوت شده بودیم. الان پلاسکوی نو را دیده ای؟ سر تکان می دهم.

اینجا دارد جا می افتد اما جایش دور است. برای خیلی ها سخت است بیایند اینجا. آنجا دم دست بود. کرونا خیلی به ما ضربه زد. داشتیم کاسبی مان را می کردیم. برخی ها مغازه دارند اما خیلی ها هستند که از شهرستان می آمدند. هفته ای یک بار جنس جمع می کردند و می آوردند به امید یک روز آدینه. امیدشان همین آدینه بازار بود. راستش من خودم آنقدر ناامید بودم که فکر نمی کردم دیگر آدینه بازاری در کار باشد. بالاخره اگر این امکان هم نباشد آدم می رود و یک فکر دیگر می نماید. اینجا هنوز مثل قبل نیستیم اما بد هم نیست. راستش من خودم بیشتر از این خوشحالم که این شور و حال برگشته و مردم مثل قبل بیرون می آیند و اینجور جاها دور هم جمع می شوند. دلم بیشتر از همه چیز برای مردم تنگ شده بود.

زن و مرد جوان دو تا کاسه چوبی دستشان گرفته اند و دارند با فروشنده چانه می زنند. زن چشمش کاسه های بزرگ و کوچک دست ساز را گرفته و تخفیف می خواهد. فروشنده آخر راضی می شود. چشم های زن می خندد. کاسه ها در دل هم می فرایند و داخل کیسه نایلونی جا می گیرند و به دست زن سپرده می شوند تا بخشی از دکور خانه اش شوند.

کمی آن سوتر زنی برای دختر کوچکش پاپوش های بافتنی انتخاب می نماید که فروشنده می گوید کار دست است و زن های سرپرست خانوار آنها را می بافند. دختر کوچولو یک پاپوش صورتی با طرح زرد و آبی را انتخاب می نماید. مادر خوشش می آید و همان را می خرد.

برای کسانی که تعطیلی طولانی مدت آدینه بازار را تاب آورده اند، حالا اوقات خوشی در فضای دلخواهشان سپری می شود. اینجا قصد آدم ها فقط خرید نیست. خیلی ها برای دیدن می آیند و آن را به چشم نمایشگاهی از آثار هنری می بینند. خصوصاً بخش فروش لوازم آنتیک که همواره هواداران خودش را داشته و دارد و حالا در فضایی مجزا درش به روی بازدیدنمایندگان باز است. این بخش برای گردشگران خارجی هم جاذبه بیشتری دارد که البته این روزها به خاطر شرایط کرونایی چندان سفر نمی نمایند.

اصغر لطفی از فروشنده های بازار می گوید: وجود جهانگرد ها در بازار آن را به جاذبه ای بین المللی تبدیل می نماید. الان هم امیدواریم باز شرایطی برقرار شود که گردشگران خارجی برای بازدید از این جاذبه بیایند. آدینه بازار دیگر برای خودش هویت دارد و آن را از جاذبه های گردشگری تهران به حساب می آورند. در کنار آن اگر شرایط مالی مردم بهتر شود قطعاً کسب و کار ما هم رونق می گیرد و شور و حال تمام بازارها بیشتر می شود. اینجا از آذر پارسال راه افتاد و مدتی هم دوباره به خاطر شیوع کرونای دلتا تعطیل بود اما وقتی بازگشایی شد مردم دوباره برای بازدید و خرید آمدند. الان هم شاید هنوز شرایط بازار مثل قبل نباشد اما امیدواریم شرایط بهتر شود.

نزدیک عصر است و جمعیت کم کم دارد پراکنده می شود. غرفه دارها هم باید جمع و جور نمایند چون بازار تا ساعت 5 عصر باز است و قبلاً هم نهایتاً تا همین ساعت بود. باد سرد عصر پاییز آدم ها را در خود مچاله می نماید، با این حال صورت هایشان به وضوح شاداب به نظر می رسد. جادوی رنگ ها و نقش ها کار خودش را نموده است.

منبع: خبرگزاری پانا

به "روایتی از آدینه بازار تهران در خانه نو" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "روایتی از آدینه بازار تهران در خانه نو"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید